نصیب دل-مهمان افیون"روشن فومنی"
****************************
(نصیب دل)
-----------------------
دل محنت نصیب من یارا
--نکند بی تو شوق دنیارا*
گرنبودی دراین دیار غریب -
-کشته بود این غم نهان مارا*
غم هجرا ن چشیده ائی زین رو-
کام بخشی غریب وتنهارا*
من ترا یار خویش میدانم ---------
---- -لاف شبنم ببین ودریارا*
هست دامان مهر تو موجب -----
-------- --که فراتر گذاشتم پارا*
هرکه را درد هست ودرمان نیست-
-می چشانی شفای صهبا را*
هرکه مسکین تراست نیکو تر ----
------می نمائیش روی زیبا را*
"روشن"از تارموی جادویت------
--------- --داد از کف تمام دنیارا*
سروده :"روشن فومنی"۲۰حرداد۱۳۷۸رشت

*****************
(جنگل انبوه)
************

*******************
درعمق جنگلی انبوه
منهم چون درختان ریشه سخت
حضوری سبز دارم لاجرم.........؟!
وپیچکهای صمیمی برمیانم حلقه بسته اند-
جان تادرگلویم خشکیده
به لبهایم نمیرسد؟!
******************
*********

*****************
************
شاخه هایم بسمت نور قد میکشند.
-
صمیمیت پیچکها نیز............
.
دورنمای حضورم تماشائی ست
هرچند من ازریشه می پوسم ---
---وایستاده میمیرم
روشن فومنی مشهدآذرماه۱۳۸۲
---------------------------------------
(پرند ه دل تنگ)
************
دل من چون پرنده ائی دلتنگ
بال وپردارد اینچنین گلرنگ
"هرسحرگه که باد می آید"-سعدی(ع)
خاطرات تو یاد می آید
می نشینی توروبروی دلم
روی آن تک درخت کوی دلم
ناگهان مثل سهره ائی خوشحال
می گشایم بسوی تو پروبال
لحظه ائی میشود فراموشم
که گرفته قفس درآغوشم
سینه مالان فتاده ام زنفس
ازچپرهای آهنین قفس
عزم زندان تن کنم به شتاب
می پری تو زشاخه من از خواب؟!
سروده روشن فومنی "۲۵آبان۱۳۸۱"بجنورد
(مهمان افیونی)
**************

شبی درخانه معتاد مهمان بودم از همراهی سازی
که مارا درحریم قاف چون مرغان وامانده زرنج را ه
-به هرسو می کشاند گاه-اما آه نقشی بود از خانه
گلیمی پاره وتختی عتاب آلوده از آهن
که درکوران سرسختی -زنیش نازک موریانه-
تصویری مشبک داشت.-چون کانون از پابست ویرانش؟!
********************************
چه شیوا زخمه هائی بود درچنگش
-همچون رود که جاری- میشود در پای کوهستان
سپارد تابه دریا راه...............؟!
ولیکن پنجه ماهور پیما وهمایونش
به سعی دیو می جنبید.....؟!

آن افعی که ذهرش استخوان سوز است
ومی بلعد زعادت طعمه را زنده......
وکم کم میکند درخود پراکنده
توگوئی چون وزغ برگشته از بطن دل ماری؟!
که فردی از ترحم میکشد بیرون..........
------------------------------------
دراین هنگام صدای زن سکوت مرگبار خانه برهم زد
که ای نامرداین طفل اجل برگشته را دریاب-
که چندین شب..................................؟!
تنور هستی اش-بی وفقه میسوزد؟!
وآن معتاد میگوید به زن:قدری ازاین داروی هستی بخش
مزاجش را دهد بهبود-ومرفین را علاج درد هربیمار میداند
که پیشم میکند اقرار---وچندان می وزد اصرار
که هم پیمان شوم بااو-تا بدانم من -
که طبع شعروموسیقی شکوفا میشود ازآن؟!!!!

....ومی بینم به آسانی همانا
رهبر سمفونی مرگ است؟!
که افتاده به کنجی مثل خود-سازش
وخشکیده به لبهای کویری لخته آوازش؟!
وپلکش را - چون یلدای سنگین رویهم انداخت-
ومن این نغمه را خواندم
"آی آدمها-که برساحل نشسته شادوخندانید"----اینجا
-"یکنفردرآب دریا می سپاردجان"-دراین تیره شب مغموم
که جائی نیست:تا"قبای ژنده خودرا بیاویزد"
روشن فومنی مشهداول آذرماه۱۳۸۲
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:33 توسط فومنی "روشن"
|

|