بهاریه روشن(روشن فومنی)
نوروزبرهمه مبارک
*****************
*********************************************
(بهاریه روشن)
بهارباگل و آیینه بازمی اید
بباغ مژده وصل دراز می اید
دوباره باغزل دلفریب خودقمری
- به چشم روشنی غنچه باز می اید
فکنده حربه پژمردگی زمستان خوش
- که واپسین نفسش دلنوازمی اید
زمعجزات مسیحای فصل سبزه وگل
- بنفشه یک دوقدم پیشوازمی اید
چمن چمن گل خوشبو نثاردشت ودمن
- که خاک را بنظر اهتراز می اید
خزان حزان بدلم گرچه عشق پژمرده -
به لب ترانه خوش بی جواز می اید
بیاوهمدم گلهای باغ شو"روشن" -
نسیم باغچه را کارساز می اید
****************************
سروده :روشن فومنی
مشهد اول نوروز۱۳۸۲
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 6:8 توسط فومنی "روشن"
|

خواب خورشید"روشن فومنی"
--------------------------به مظلومین عالم
چهارپاره
(خواب خورشید)
*********۱
خواب دیدم شبی که آمده ایی
خیمه برعمق جان ودل زده ایی
آسمان بیکرانه بود وسیاه
موجب روشنٌُی آن شده ایی
***************۲
پرخروش آمدی چواقیانوس
که برآشفت خواب دقیانوس
همه جارا گرفت ابر سپید
گشت جاری زآسمان فانوس
************۳
روز بودآن شبی که دیدم خواب
روزاما سیه چو-پر-غراب*(زاغی)
پدرم هر-چراغ -می افروخت
بودکمتر زسوسوی شب تاب
************۴
گشت درخواب من جهان واحد
ازدحامی زکافر و عابد
برافق چشم مردمان خیره
گفتگوها همه نقیض وضد
*************۵
آسمان شد دونیمه کامل
هوش می برد ازسر عاقل
عقلها همچو دود می رفتند
عشق میمرد خلق را دردل
**************۶
دست شومی که خلق را می راند
به سوی ظلم خویشتن می خواند
همه را از تو برحذر میکرد
عشق هارا زسینه می تاراند
*************۷
بیشتر هرچه میشدی نزدیک
دل ما سر د-می شد وتاریک
سیرما سیر قهقرایی بود
رشته فکر وذکر ما باریک
***********۸
مانده بودی به حیرت از مردم؟!
بود خورجین شان پر-از گندم؟!
مردهایی چو- زن -بَزَک- کرده
ریششان هم -دراز تر از-دَُم
***********۹
تکیه برجایگاه تو زده بود
دایه مردم جهان شده بود
بود همچون شغال آدم خوار؟!
گرچه درنقش میش آمده بود
***********۱۰
کودکی می شکست دوشش را
کودکی می کشید گوشش را
گرچه از کوه هم بزرگتر بود
بره ایی می چرید هوشش را
*************۱۱
راه ما سد نموده بودآسان
خلق درپشت شوم اوحیران
شیشه عمر او بدستش بود
سنگ ما می شکست هم از-آن
***************۱۲
عالمی سنگر اتم شده بود
درپناهش سپیده گم شده بود
خون زدندان وپنجه اش میریخت
همه چنگال ودم وسم شده بود
*************۱۳
چشمها می گریست ابر بهار
داده ازکف لجام صبر وقرار
منبسط گشت بغض آینه ها
چون سترد-اززمانه- گرد وغبار
************۱۴
کام دریا صلابتش را خورد
شیشه زندگانی اش را برد
سد مابین رنج وعشق شکست
شوخ آزرده گشت و-شادان مرد
************۱۵
عشق درسینه ها-شکوفا-شد
اشک ما قطره قطره دریا شد
چون سرازیر شد به اقیانوس
محشر عدل وداد بر-پا-شد
***************۱۶
خلق فانوس تو گرفته به دست
شاد ومسرور ازبتی که شکست
ماستاره شدیم و تو خورشید
جانمان پر زجامهای الست؟!
***************

روشن فومنی-۸فروردین۱۳۸۷
علی آباد -گرگان
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 6:21 توسط فومنی "روشن"
|

|